ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1391

  

مادرم گفت:" لیلیا توی مدرسه درسش خیلی زیاد است. ما حالا اینجا زندگی می کنیم، لیلیا اینجا به دنیا آمده است." به نظر می رسید واقعا به این مسئله افتخار می کند، انگار بازتابی از شخصیت من باشد. از نظر او من همه چیز می دانستم، زندگی ام در امن و اسایش و با تحصیلات خوب و همه جور امکانات تضمین شده بود. هرگز مجبور نبودم مثل او و پدرم غذای جیره بندی بخورم، یا مقررات منع عبور و مرور را رعایت کنم، یا از پشت بام خانه م شاهد بلوا و شورش باشم، یا همسایه ام را توی مخزن آب پنهان کنم که تیربارانش نکنند. "فکرش را بکن چقدر باید زحمت می کشیدی تا اسمش را در یک مدرسه ابرومند بنویسی. مجسم کن مجبور بود موقع قطع برق در نور چراغ نفتی درس بخواند. فکر آن فشارها، معلم خصوصی ها و امتحان های پشت هم را بکن." مادرم دستی لای موهایش فرو کرد که تا سرشانه کوتاهشان کرده بود تا با کارش به عنوان صندوقدار نیمه وقت بانک جور در بیاید. "چطور خبر داری از مسئله تجزیه (هند و پاکستان) خب داشته باشد؟ این فکرهای مزخرف را بگذار کنار." 

 

"ولی درباره دنیا چی یاد می گیرد؟" پدرم قوطی بادام هندی را توی دستش تکان داد. " چی یاد می گیرد؟" 

 

 

 

 

 

*** 

 

 

 

 

 

این کتاب اولینیه که از این نویسنده می خونم. متن روون و ساده بود و محتوا داشت. محتواشم همین زندگی ای بود که در ظاهر بسیار عادی و در باطن پر از عمقه و بیشتر دردناک. 

کتاب از چندتا داستان کوتاه تشکیل شده که همه به نسبت خوب بودن هرچند من داستان اولی رو بیشتر از بقیه دوست داشتم.. یه جورایی یاد "به همین سادگی" انداخت منو. 

 

اینم از اولین کتاب سال 91..! 

 

 

 

 

کتاب: ترجمان دردها 

نویسنده: جومپا لاهیری 

ترجمه: مژده دقیقی 

 

نشر هرمس 

 

 

 

 

 

برنده جایزه ادبی پولیترز سال 2000

دوشنبه 14 فروردین ماه سال 1391

"بی کار سفره نیست و بی سفره، عشق. بی عشق سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست، خنده و شوخی نیست؛ زبان و دل کهنه می شود، تناس بر لب ها می بندد، روح در چهره و نگاه در چشم ها می خشکد، دست ها در بیکاری فرسوده می شوند و بیل و منگال و دسنکاله و علفتراش در پس کندوی خالی ، زیر لایه ضخیمی از غبار پنهان می کند. دیگر چه؟ خر که مرده باشد ، زمستان سرد و خشک که تن را زیر تن سیاه و سرد خود بفشارد، و اندوه که از جاگاه جان لبریز شده باشد... دیگر کجا جایی برای بند و پیوند می ماند؟ کجا جایی برای دل و زبان؟"

***

وقتی هرچه هست و نیست در غباری گنگ و بیمار دفن شده باشد، لب ها به چه معنایی می تواند گشوده شوند؟

***

دو نفر آدم وقتی ناچارند با هم سر کنند، رنگ و رشته های خاص و کشمکش های خاصی آن ها را به هم گره می زند. در هرحال از کشمکش _پنهان یا آشکار_ پرهیز نمی توانند بکنند. درست مثل این است که رشمه ای به دوردست ها، شانه ها، پاها و گردن هاشان پیچیده و هر سر این رشمه به دست دیگری باشد. در این کشمکش که انگار جبریست _نزدیک به هم اگر بشوند، خفقان می گیرند و دور اگر بشوند ترس برشان می دارد. سررشمه اگر از دست ها نگریزد، بهرحال، کشمکش باقی می ماند.

***

گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا!

گاه آدم، خودِ آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده تو که دیواری را سفید می کند. عشق، خودِ مرگان است..

***

تنها امیدِ فراموشی هست. اما چه چیز ار می توان فراموش کرد؟ همه چیز را؟! نه. همه چیز را نمی توان. حتی ناداری را می توان از یاد برد، اما برخورد دو غریزه را نه! برخوردی به خشونتِ در هم شکستنِ دو چنار در توفان. نه؛ نمیتوان حلش کرد. نمی توان هضمش کرد. گرهی نیست که بتوان بازش کرد. نه به دست و نه به دندان. هرچه بدان می پردازی کورتر می شود. گنگ تر می شود. بیشتر در هم می پیچاندت. و اگر نخواهی بدان بپردازی و به آن بیاندیشی، کلافه ت می کند. کلافه ترت می کند. بر می انگیزاندت . به خود می خواندت. گیجت می کند. نفست را بر می آشوبد. چشم هایت، نگاهت، آرایه چهره ات را آشفته می کند. نگاه می کنی و نمی بینی. می خندی _ اگر خنده ای در تو مانده باشد _ و نمی دانی که چرا؟! در همان حال می توانسته ای که بگریی. منقلبی. به آن اگر بیندیشی هم، حل و روزی به از این نداری. درد این جاست که هنوز نتوانسته ای در قبال آنچه بر تو روا شده، وضع قاطعی بیابی. نظر یکپارچه ای داشته باشی. به چارمیخ کشیده شده ای. نمی توانی بدانی به کدام سو باید بروی. در تنگنایی پیش نیاندیشیده گرفتار آمده ای. لذتی خشونت بار بر تو چیره شده است. خشونتی بدوی حظی دردناک در تو چکانده است، بخشیده است. و تو در میانه، همچنان گرفتاری. زن هستی از یک سو، حرمتی داری از سوی دیگر. بند و رهایی در یک دم؛ آمیخته به هم. آسوده و آزرده؛ رها و بسته ای...

***

مگر کم چیزهایی نهفته در آدم هست که با خود به گور می برد؟ برای زن، این روشن بود. روشن بود که این میل موذی زنانه را با خود به خاک خواهد برد؛ میل موذی و وسوسه گر. چیزی که تنها در خاک، خاک می شد. با وجود این، مگر می توان منکر بودنش شد؟ نه! هست و هست و هست! چیزی در تو وجود دارد. بخواهی یا نخواهی، وجود دارد. در تو کاشته شده است و تو آن را در خود داری. آن را با خود به هر کجا می کشانی. نیک و بدش را در خود و با خود می کشانی. هر کجا که بروی، به هر کجا که می روی. می کوشی از یاد ببری؛ اگر از یادش نیرو نگیری! زیرا تنها تو نیستی که خود را بر او می روی که تحمیل کنی، او هم هست. آن هم هست. گاه غلغلک می دهد. گاه به تو نیش می زند. گاه شرمنده ات می کند. و گاه با برآشوبیدن همه این حالات ، در تو می جوشد. تو زنی، اگرچه مرگان باشی!

 

 

 

کتاب: جای خالی سلوچ 

نویسنده: محمود دولت آبادی 

 

نشر چشمه

پنجشنبه 21 مهر ماه سال 1390

 

آنها هیچ به فکر پایان این دوره بدبختی نبودند و آینده را هم پیش بینی نمی کردند و با این حال این وضع نمی توانست ادامه پیدا کند،زیرا همه مجبور بودند خود را فریب بدهند. سعی داشتند بیماری را از یاد برده و این زندگی پر حرارت را یک نوع زندگی جدید تلقی نمایند.


 

 

البته وقتی مصیبت عمومی شد تحمل آن آسانتر می شود به همین جهت کسانی که مجبور بودند در منزل زندانی شوند، به فکر اینکه دیگران هم بایستی در منزل بمانند، زیاد اظهار ناراحتی نمی نمودند و به هم دیگر می گفتند چه مانعی دارد اگر ما زندانی هستیم دیگران هم مثل ما هستند، و باید در منزل بمانند.


 

 

من می دانم که کسی که در این جهان دیگری را آلوده نکند کسی ست که عرضه و لیاقت نداشته، و برای اینکه انسان بی عرضه باشد باید خیلی ارده داشته باشد. بلی آقای دکتر. بد بودن بسیار بد است، اما کسی نیست که بتواند از بدی دوری کند. از اینجاست که من همیشه فکر می کنم برای جامعه ارزشی ندارم و از روزی که نخواسته م کسی را بکشم خود را از جمع مردم جدا می دانم، دیگران بمانند و تاریخ انسانیت را درست کنند.. من حق ندارم درباره دیگران قضاوت کنم.

 

 

 

 

کتاب: طاعون

نویسنده: آلبر کامو

مترجم: عنایت الله شکیباپور

موسسه مطبوعاتی فرخی

جمعه 15 مهر ماه سال 1390

از خانه خانم و آقای الف بیرون می آیید و به دیدن خانواده ب می روید، و حماقت و بدجنسی و وضعیت اسف بار الف ها برایتان چون روز روشن می شود. سرشار از ستایش روشن بینی ب ها می شوید و شرمتان می آید از اینکه از اول برای الف ها احترام قائل بودید. اما وقتی دوباره به خانه شان می روید می بینید آنها هم ب ها را، تقریبا به همان شیوه خودشان، قصابی می کنند. از خانه یکی به خانه دیگری رفتن به بازدید از اردوگاه های متخاصم می ماند. منتها چون هیچ وقت اینها صدای آتشبار آنها را نمی شنوند، فکر ی بینی که اسلحه همان اسلحه و نیروی دو طرف ، یا به عبارت بهتر ضعف دو طرف، کمابیش مساوی ست، دیگر جایی برای ستایش از آنی که شلیک می کند، و تحقیر آنی که هدف قرار گرفته باقی نمی ماند. این مرحله شروع فرزانگی است. خود ِ فرزانگی آن است که با هر دو قطع رابطه کنی.  

 

 

***

 

نخستین نیاز به درد دل گفتن در او از نخستین سرخوردگی احساسش زاده می شد، همان سان طبیعی که معمولا از نخستین کامیابی های عشق زائیده می شود. ویولانت هنوز عشق را نمی شناخت. کمی پس از آن به رنج عشق دچار شد، که تنها شیوه شناخت آن است. 

  

***

دنیای هنر همین قدر منسجم، اما متفاوت است. هر هنرمندی اهل لودگی ست، با خانواده اش به هم زده، هیچ وقت کلاه سیلندر به سرش نمی گذارد، به یک زبان مخصوص حرف می زند، همه زندگی هنرمند جماعت صرف این می شود که به مامورهای اجرا کلک بزند و برای رقص های لباس مبدل، لباس های عجیب غریب و مسخره پیدا کند. این همه مدام شاهکار بیرون می دهند و برای بیشترشان زیاده روی در شراب و عشق شرط لازم خلاقیت یا حتی نبوغ است. روزها می خوابند و شب ها دوره می افتند، معلوم نیست کی کار می کنند، همیشه سرشان به هواست و کراوت شل و ولی از گردنشان آویزان است و با باد تکان می خورد، و دم دم سیگار می پیچند.   

 

***

 

"هواهای نفسانی آدمی را به هر سو می کشاند، اما چون سپری شد شما را چه می ماند،؟ عذاب وجدان و اضمحلال روان. شادمانه می رویم و غمین باز می آییم، و خوشی های شام اندوه بامداد است. این چنین کام دل اول خوش می آید اما عاقبت می آزرد و می کُشد." 

 

*** 

 

اگر چنان است که سنت اگوستن می گوید، دوباره پاکدامن شدن از بودنش دشوار تر باشد، می توانم بگویم که من این نیکی دشوار را شناختم. 

 

 

 

 

کتاب: خوشی ها و روزها

نویسنده: مارسل پروست

مترجم: مهدی سحابی

نشر مرکز

یکشنبه 10 مهر ماه سال 1390

آنهایی که خود را تحقیر شده حس می کنند، به همان اندازه می کوشند تا خود را تحقیرکننده بنمایانند. 

 

 

..هنری با بزرگواری تزویرآمیزی افزود:" کارش رو خیلی خوب انجام میده."

-" می دانم. اما همین بهترین دلیل برای سختگیری است. برتری ذهنیش برایش به همان نسبت مسوولیت های اخلاقی به بار آورده. هر چه استعدادهای آدم بیشتر باشد، قدرتش در گمراه کردن زیادتر است. یک نفر رنج بکشد، بهتر است تا عده زیادی فاسد بشوند. اگر منصفانه قضاوت کنید می بینید هیچ اهانتی شنیع تر از داشتن رفتار غیر متعارف نیست. قتل فقط باعث از بین رفتن فرد می شود_ وانگهی مگر فرد چیست؟" با حالت برانداز کردن، ردیف میکروسکوپ ها، لوله های آزمایش و دستگاه های تخم گیری را نشان داد. " ما می توانیم فرد جدید را با کمترین زحمت بسازیم _ هر قدر دلمان بخواهد. غیر متعارف بودن فقط حیات فرد را مورد تهدید قرار نمی دهد، بلکه تهدیدش متوجه تمام اجتماع است." و تکرار کرد:" بله تمام اجتماع..." 

 

 

 

 

"دنیای قشنگ نو" نمایان ترین اثر هاکسلی است. بعضی از منتقدان، طنز این کتاب را بیش از حد تلخ و تند می دانند. پرخاش توفنده ای که هاکسلی به صنعت گرایی دیوانه وار انسان امروز می کند، در عین حال هم امید او را به بشر و هم نومیدی او را از بشر نشان می دهد. به یک اعتبار در تحلیل آخر، این کتاب را باید خوشبینانه دانست، زیرا با وجود تهدید همه جانبه ای که حیات بشر را احاطه کرده است، هاکسلی به بقای او اعتقاد دارد. از طرف دیگر شاید بتوان گفت که هاکسلی "امروز" را هجو می کند، نه آینده را. ناکجاآباد فردای او، همین خراب آباد امروز ماست. "دنیای قشنگ نو" از اعقاب جمهوریت افلاطون است و به گفته یکی از ناقدان، هاکسلی اتوپیا را از آن جهت علم می کند که دیگر هرگز علم نشود. آخرین سخن او این است که: امکان زیستن هست، ولی اینگونه زیستن زندگانی نیست.... 

 

 

 

 

 

کتاب: دنیای قشنگ نو

نویسنده: آلدوس هاکسلی

مترجم: سعید حمیدیان

انتشارات نیلوفر

پنجشنبه 13 مرداد ماه سال 1390

از من پرسید که آیا در روز خاکسپاری مادرم، اندوهگین بودم؟این سوال مرا بسیار متعجب  ساخت و به نظرم رسید که اگر همچو سوالی را من مطرح کرده بودم ، بسیار ناراحت می شدم. با وجود این به او جواب دادم که عادت از خود پرسیدن را مدتی ست از دست داده ام و برایم دشوار است که از این مطلب چیزی بگویم. بی شک مادرم را خیلی دوست می داشتم، ولی این مطلب چیزی را بیان نمی کرد. آدم های سالم، کم و بیش مرگ کسانی را که دوست می داشته اند، آرزو می کرده اند. اینجا، وکیل کلامم را قطع کرد و خیلی عصبانی به نظر آمد. از من قول گرفت که این جمله را نه در محکمه و نه نزد رئیس دادگاه، بر زبان نیاورم. با وجود این برایش توضیح دادم که فطرت من طوری ست که اغلب احتیاجات جسمانی ام، احساساتم را مختل می سازد. روزی که مادرم را به خاک می سپردم، خیلی خسته بودم و خوابم می آمد. آنچه که یقینا" می توانستم بگویم این بود که ترجیح می دادم مادرم نمرده باشد. اما وکیلم قیافه ی رضایت آمیزی نداشت، به من گفت: " این کافی نیست." 

*** 

... از من پرسید آیا به خدا اعتقاد دارم . جواب دادم نه. او با تنفر و تحقیر نشست. به من گفت که این محال است. گفت که همه ی  مردم به خدا ایمان دارند. حتی آن کسانی که از او روی برگردانیده اند. این ایمان ِ وی بود. و اگر روزی در آن شک می کرد، زندگی اش دیگر معنی نداشت. توضیح داد: " آیا می خواهید که زندگانی من معنایی نداشته باشد؟ " به نظرم این مطلب به من مربوط نبود، همین را به او گفتم. اما در این موقع او از روی میز، مجسمه ی مسیح را مقابل چشمانم قرار داد و دیوانه وار فریاد کشید: " من مسیحی هستم. از گناهان تو پیش این آمرزش می طلبم. چگونه به کسی که برای خاطر تو رنج برده است ایمان نداری؟ " در اینجا درست فهمیدم که مرا تو خطاب می کند. ولی دیگر بسم بود. گرما بیش از پیش سنگین می شد. مثل همیشه که وقتی می خواستم خودم را از دست کسی که سخنانش را به زحمت گوش می دادم، خلاص کنم، حالتی تایید کننده به خود گرفتم و تعجب کردم از این که گمان کرد پیروز شده است و گفت: "می بینی؟ می بینی که به او اعتقاد داری؟ و اکنون می خواهی که به او ایمان بیاوری!" واضح بود که یک بار دیگر گفتم نه. و او روی صندلی راحتی خود افتاد.

عاشق این کتاب بودم! 

 

 

کتاب: بیگانه

نویسنده: آلبر کامو

مترجمان: جلال آل احمد. علی اصغر خبره زاده

موسسه ی  انتشارات نگاه

پنجشنبه 6 مرداد ماه سال 1390

مرد گفت: " همه چیز هست. کاغذهایم را هم برداشتم. شما برگردید." پیاده شد و کیفش را برداشت و به طرف در ورودی فرودگاه رفت. از پشت شیشه های سالن انتظار برای آن دو دست تکان داد.

بلیت که تایید شد، به سالن پرواز رفت. تاخیر نداشت. خواست سیگاری بکشد، کبریت نداشت. به موهایش دست کشید. هنوز نم داشتند. صدایی از بلندگو گفت:" مسافرین پرواز شماره 116 از اصفهان به تهران...."

 

 

کتاب: تمام زمستان مرا گرم کن

نویسنده: علی خدایی

نشر مرکز

برنده ی جایزه ی ادبی منتقدان و نویسندگان مطبوعات به عنوان بهترین مجموعه داستان دهه ی گذشته

برنده ی جایزه ی گلشیری به عنوان بهترین مجموعه داستان(1379)

(؟)

پنجشنبه 6 مرداد ماه سال 1390

من به هیچ وجه نمی دانم در این دنیا باید چه کار کنم. بی دردسرترین کار این است که بلافاصله فنجان قهوه ام را در نعلبکی بگذارم. گفتگو را با یک نکته ی با مزه فیصله دهم، صورت حساب قهوه را بپردازم و بعد به اتاقم باز گردم. اما درون سرم، همیشه چیزی چرخ می خورد. بعضی وقتها اینطور می شود. توضیح دادنش سخت است. شبیه یک شم درونی ست. نه، آنقدر واضح نیست که بتوان آن را شم نامید. یک چیز پنهان است که بعد از آن لحظه ، دیگر نمی توانم به خاطرش آورم.

در چنین مواقعی معمولا ترجیح می دهم شخصا وارد عمل نشوم. وقتی از پیشرفت کار خیلی خسته می شوم، از جریان امور کناره می گیرم. البته بعضی وقتها این کار به ناامیدی مطلق می انجامد. اما همانطور که همیشه گفته اند، گاه معنادارترین چیزها، از دل بی تکلف ترین آغازها بیرون آمده اند.

 ***


... از ابتدای جوانی همیشه این آگاهی عجیب آشکار را داشت که "من" به عنوان یک فرد، تحت کنترل نیروی خارجی زندگی می کنم. بیشتر وقت ها نیروی تقدیر، نقش زیر بنای آرام و یک نواختی را بازی می کرد که تنها لبه های زندگی او را تحت تاثیر قرار می داد. دام پزشک به ندرت به یاد آن حضور می افتاد. اما گاه گاه معادله عوض می شدو نیروی آن فزونی می یافت و دام پزشک را به موقعیت نیمه فلج تسلیم، هل می داد. او به تجربه می دانست هیچ کار یا فکر او نمی تواند شرایط را تغییر دهد. نه این که او موجودی منفعل باشد، در واقع او از بیشتر آدمها مصمم تر بود و همیشه نظر خود را پیش می برد.مسلما او تقدیرگرا نبود_ با تعریفی که مردم از این واژه می کنند._اما هیچ وقت به طور قطع حس نکرده بود خودش به تنهایی تصمیمی را گرفته است.همیشه  احساس می کرد که تقدیر، او را به تصمیمی وادار کرده تا کار خودش را آسان کند. هربار، از این که خودش به اختیار خود تصمیمی گرفته، لحظه ای احساس رضایت می کرد، اما بعد می دید که نیروی خارجی با هوشمندی،تصمیم گرفته و آن را در لباس اختیار مستتر کرده است.او خود را شبیه یک پادشاه تشریفاتی حس می کرد که هیچ کاری ندارد جز اینکه طبق دستور نایب السلطنه ای که قدرت راستین را در دست داشت، روی نامه ها و اسناد، مهر سلطنتی بزند. شبیه امپراطور سرزمین بازیچه ی منچوری.

 



کتاب: کجا ممکن است پیدایش کنم

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: بزرگمهر شرف الدین

نشرچشمه
چهارشنبه 5 مرداد ماه سال 1390

سالار مگس ها اگرچه گزارشی درباره ی بچه هاست، برای بچه ها نیست. واژه ها در آثار گولدینگ _ و به خصوص در سالار مگس ها_  با جریان قصه هر لحظه تغییر شکل می دهند، گاهی رنگ می بازند و زمانی به رقص در می آیند. در جاهایی از قصه کلمات نرم و آرام  و در جاهای دیگر سنگین و طنین انداز است. تا آنجا که به میدان کلام مربوط می شود سالار مگس ها قصه نیست، شعر بلندی ست در رثای معصومیتی که دیریست مرده است و پرده  پر آب و رنگی از خونخوارگی و وحشیگری آدمیان که اگرچه دیرزمانی ست از جنگل به خیابان آمده اند، همچنان در ایشان زنده است. جالب آنکه آدم های این شعر_قصه از خیابان به جنگل آمده اند و حکایتکر همان فاجعه ای هستند که در قلب تمدن امروزین جهان هر لجظه شکلی  سهمگین تر و مهیب تر می یابد...




 

کتاب: سالار مگس ها

نویسنده: ویلیام گلدینگ

مترجم:  محمدعلی حمیدرفیعی

انتشارات بهجت

شنبه 25 تیر ماه سال 1390

 

ما با هم حرف میزدیم، دست در دست،ساکت،غرق دنیاهای خودمان،هرکس غرق دنیای خود،دست در دست فراموش شده.این طور است که تا حالا دوام آورده م.و امروز عصر هم انگار باز نتیجه میدهد.در آغوشم هستم.من خود را در آغوش گرفته ام.نه چندان با لطافت، اما وفادار..وفادار .حالا بخواب.گویی زیر آن چراغ قدیمی،بهم ریخته،خسته و کوفته،از این همه حرف زدن،این همه شنیدن،این همه مشقت، این همه بازی. 

چیزی حس نمی کنم.چیزی نمی گویم.او مرا در بازوانش می گیرد و با نخی لب هایم را تکان میدهد.با قلاب ماهیگیری.نه . به لب نیازی نیست. همه جا تاریک است.کسی نیست.سرم چه شده.لابد در ایرلند جایش گذاشته م.توی پیاله فروشی.باید هنوز همان جا باشد.روی پیشخوان.لیاقتش همین بود. 

 

همه اش در متروی تهران – کرج خوانده شذ.8/8/88 

 

 

 

کتاب: متن هایی برای هیچ

نویسنده: ساموئل بکت

مترجم: علی رضا طاهری عراقی

نشر نی

   1      2      3      4      5      6      7    >>