X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

روح پراگ(ایوان کلیما)

چهارشنبه 8 آذر‌ماه سال 1391

وقتی کم کم چهارده سالت بشود،گه گدار فکرت به سمت آن چیزی می رود که می خواهی در زندگی انجام دهی و حتا اگر خودت به فکر این مسئله نباشی دیگران به فکرش هستند،چون زندگی وادارت می کند که تصمیم بگیری به کدام مدرسه بروی یا چه شغلی اختیار کنی.در اردوگاه این حرف ها و فکرها اصلن محلی از اعراب ندارد.مثل هر زندانی دیگری من هم این قدرت را نداشتم که هیچ تصمیمی راجع به خودم بگیرم و فقط تسلیم امر واقع بودم.تسلیم بو...

دم که همان جیره ی اندک غذایم را بگیرم، یک تکه صابون آشغال و در زمستان ها یک سطل زغال؛این ها همه،همه ی چیزهایی بود که می توانستی توقعشان را داشته باشی.آینده در این دو سوال خلاصه می شد:همین جا خواهم ماند،یا مرا به جاهایی خواهند برد که دیگر هرگز کسی حتا اسمشان را هم نخواهد شنید؟ و : وقتی جنگ تمام شود آیا من هم جزو آن هایی خواهم بود که جان سالم به در برده اند؟ و پا به جهانی خواهم گذاشت که آدمی در آن تحصیل می کند،کار می کند،پولی در می آورد و چیز هایی را با این پول می خرد که حالا حتا از خیالش هم نمی گذرد.


***

تا به امروز هم کوچک ترین جزئیات آن روزی را به یاد دارم که در کنار حصار سیم خاردار زندان ایستاده بودم،حصاری که فهمیده بودم هرگز اجازه نخواهم یافت از آن عبور کنم و ستون بی پایان سربازان ارتش سرخ را تماشا می ک...
ردم،با اسب های خسته شان،با نفرات فرسوده شان با تانک های کثیف شان،با توپ ها و ماشین های گل آلودشان که همه به صف بودند و برای نخستین بار شمایل استالین را دیدم، مردی که مدت ها بعد نامش برای من همان لحظه را تداعی می کرد، و من بی اختیار از این که می دیدم آزاد هستم گریستم.در حین این که مشغول تماشا بودم یک آلمانی غیر نظامی را آن قدر کتک زدند که مرد و تانکی از روی بدن یک زندانی عبور کرد که با حرص و ولع زیاد خودش را پرت کرده بود به سمت یک سیگاری که کسی روی زمین انداخته بود،اما هیچ یک از این ها نمی توانست حال و هوایی را که داشتم ضایع کند یا مرا از آن قله های رحمتم پایین بیاورد.سال ها بعد، زمانی که به یاد کودکی ام افتادم و آن چه بر من گذشته بود،یک فکر تقریبن کفر آمیز از خاطرم گذشت: این فکر که همه ی آن سال های محرومیت ارزش درک آن لحظه ی یگانه ی احساس آزادی را داشت.

***

در همین دوره بود که نخستین دوستی های واقعی را درک کردم. دوستی هایی که بعدا فهمیدم فقط نشانی از شیفتگی های دوران نوجوانی دارد. هر برخورد اول، هر گفتگوی تصادفی را بدل به تجربه ای می کند که اهمیتی استثنایی دارد. همه این دوستی ها پایانی تراژیک داشتند: دوستان من، چه دختر و چه پسر، روانه اتاق های گاز شدند، به استثنای یک نفر، یک نفری که واقعا عاشقش بودم، آریه پسر مسئول کمیته اداره شخصی زندانی های اردوگاه، که در سن دوازده سالگی تیرباران شد.

***

در آن زمانی که رژیمی جنایتکار قواعد قانون را به کلی زیر پا می گذارد، در آن زمانی که جرم و جنایت مجاز شمرده می شود، در آن زمانی که عده معدودی که فراتر از قانون هستند می کوشند دیگران را شان و کرامت و حقوق اولیه شان محروم کنند، اخلاق مردمان عمیقا آسیب می بیند.رژیم های جنایت کار به خوبی از این امر آگاهند و آن را می شناسند و سعی می کنند با ایجاد وحشت شرف و رفتار اخلاقی آدمیان را به مخاطره اندازند، شرف و اخلاقی که بی آن هیچ جامعه ای، حتی جامعه ای تحت حکومت چنین رژیمی نمی تواند بپاید.

***

برای من، نیروهای خیر که عمدتا در ارتش سرخ تجسم پیدا کردند، سرانجام پیروز شدند و مثل بسیار کسانی که در این جنگ جان سالم به در بردند زمانی طول کشید تا درست متوجه شوم که غالبا این نیروهای خیر و شر نیستند که با یکدیگر نبرد می کنند، بلکه صرفا نیروهای شر متفاوتند که با همدیگر برای سلطه جهان رقابت می کنند.

***

در مقطعی در تاریخ مدرن، به نظر عده زیادی چنین آمد که حافظه و سنت صرفا بارهای اضافه هستند که باید زمینشان بگذاریم و خودمان را از شرشان خلاص کنیم. آن فجایع اجتماعی که در این قرن بر سر نوع بشر آمد، مددکارش هنری بود که ستایشگر بی سابقگی ، تغییر مداوم، بی مسئولیتی و آوانگاردیسمی بود که همه سنت های پیشین را به سخره می گرفت و به مصرف کنندگان و تماشاچیان در گالری ها و در تئاترها پوزخند می زد، و از به حیرت انداختن خواننده به جای پاسخ دادن به سوالاتی که جان خوانندگان را عذاب می دادند، به وجد می آمد.
مهم نیست که رژیم های توتالیتری که در همین دوران به حاکمیت رسیدند ادبیات آوانگارد را منحط می دانستند و رد می کردند؛ مسئله اساسی این بود که آن ها هم همان نگاه تحقیرآمیز ِ آوانگاردها را به سنت و ارزش های سنتی، به حافظه و خاطره اصیل نوع بشر داشتند، و بعد تلاش می کردند حافظه ای جعلی و ارزش هایی کاذب را به ادبیات تحمیل کنند.


***

میلیاردها نفر به تماشای مارادونایی می نشینند که چنان ماهرانه با دستش توپ را توی گل می کند که از چشم داوران پنهان می ماند و به یمن همین مهارت او، تیم مارادونا به فینال می رسد و قهرمان جهان می شود. اکثر تماشاگران احتمالن از دیدن این صحنه لحظه ای جا خوردند و لحظه ای درد تهدید به جانشان افتاد، نوعی یادآوری دوران کودکی و جهان افسانه های پریان که در آن راستی پیروز می شود و دروغ ها برملا می شوند و نیرنگ و فریب مجازات می شود. اما یک میلیارد آدم در ضمن، به هنگام تماشای این صحنه دریافتند که چنین چیزهایی مال همان افسانه های پریان است، و در جهانی که ما در آن زندگی می کنیم مارادوناها غرق افتخارند. دانشجویان جدی تر و پیگرتری که در میان ما هستند نتیجه گرفتند که هر آنچه راه به پیروزی می برد در نهایت موجه است.

***





کتاب: روح پراگ
نویسنده: ایوان کلیما
مترجم: خشایار دیهیمی
نشر نی