X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

حریم(ویلیام فاکنر)

سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389

... بعد تا نفس می کشیدم صدای وست ذرت بلند می شد . نمی فهمم چطور  روی این جور تخت  ها می خوابند . ولی شاید به عادت است . شاید هم شب ها از خستگی چیزی نمی فهمند .چون تا نفس می کشیدم صدا بلند می شد ، حتی وقتی که فقط روی تخت نشسته بودم . نمی فهمیدم چطور فقط با نفس کشیدنم صدا بلند می شود . آنوقت می نشستم و تا جایی که می شد بی حرکت می نشستم ..ولی باز هم صدا بلند میشد . شاید دلیلش این است که نفس  پایین می رود . صدای مرد ها را می شنیدم که روی ایوان عرق می خوردند . این فکر به سرم افتاد که می توانم جای تکیه ی سرشان را روی دیوار ببینم و به خودم می گفتم : " حالا این یکی دارد از کوزه می خورد . حالا آن یکی . " درست مثل گودی توی بالش بعد از بلند شدن از تخت ،متوجه هستید ؟

آونوقت فکر خنده داری به سرم زد . وقتی آدم بترسد از این جور فکر ها به سرش می زند . با پاهایم نگاه می کردم و سعی می کردم مجسم کنم که پسرم . داشتم فکر می کردم کاش پسر بودم و آنوقت سعی کردم با فکر کردن پسر بشوم . می دانید که چطور از این کارها می کنند . مثل وقتی که توی کلاس جواب مسئله ای را بدانی و به معلمت نگاه کنی و با تمام وجودت پیش خودت بگویی: "صدام کن . صدام کن . صدام کن ." یاد حرفی افتاده که به بچه ها می زنند . بهشان می گویند آرنجت را ببوس . من هم سعی کردم ببوسم . در واقع هم بوسیدم . یعنی این قدر ترسیده بودم . از خودم میپرسیدم که آیا می فهمم کی اتفاق می افتد یا نه . منظورم قبل از نگاه کردنم است . و فکر می کردم که  پسر شده م و می روم بیرون و نشان می دهم . متوجه هستید ... کبریتی را روشن می کنم و می گویم نگاه کنید . دیدید؟؟ حالا دست از سرم بردارید .. آنوقت می توانم برگردم توی تخت . آنوقت پیش خودم می گفتم برمیگردم به تخت و دوباره می خوابم . چون خوابم می آمد .آنقدر خوابم می آمد که نمی توانستم چشم هایم را باز نگه دارم .

بعد چشم  هایم را محکم بستم و گفتم حالا شد . حالا هستم . به پاهایم نگاه می کردم و به تمام کارهایی که برایشان انجام داده بودم فکر می کردم . فکر می کردم که آنها را به چه رقص ها که نبرده بودم . عین همین ، مثل دیوانه ها . فکر می کردم که چه کارها برایشان نکرده م .و حالا مرا کشانده ند اینجا . فکر میکردم بهتر است دعا کنم تا پسر بشوم و دعا کردم و بعد بی حرکت نشستم و صبر کردم . بعد فکر کردم که شاید بفهمم تغییر کرده م یانه و حاضر می شدم که نگاه کنم . بعد فکر می کردم شاید برای نگاه کردن زود باشد . و اگر زود نگاه کنم ممکن است همه چیز ضایع بشود و آنوقت ممکن نباشد . آنوقت شروع کردم به شمردن . به خودم گفتم اول تا پنجاه می شمرم ،بعد فکر کردم هنوز زود است و بهتر است دوباره تا پنجاه بشمرم . بعد فکر کردم اگر به موقع نگاه نکنم ممکن است کار از کار بگذرد .

بعد به فکر افتادم خودم را به طریقی ببندم . یکی  از همکلاسی هایم که تعطیلاتش را رفته بود خارج ،یکجور کمربند آهنی توی موزه ها دیده بود که شاه یا چیزی مثل این وقتی مجبور بود به راه دور برود به کمر ملکه می بست ، فکر کردم کاش این وسیله را داشتم به خاطر همین بلند شدم و بارانی را پوشیدم . قمقمه کنارش آویزان بود ، آن را هم برداشتم و گذاشتمش توی ... "

هوراس گفت:"قمقمه ؟چرا؟"

"نمیدانم چرا .. فکر کنم فقط می ترسیدم همانجا بماند .. ولی فکر می کردم کاش آن وسیله ی فرانسوی را داشتم . فکر می کردم شاید خارهای بلندی رویش داشته باشد و کسی نفهمد  تا از کار از کار بگذرد و بشود با آن تنش را سوراخ کنم . تمام تنش را از این سر تا آن سر سوراخ کنم و بعد فکر می کردم خون روی تنم می پاشد و به همین حال می گویم :" به سزای خودت رسیدی ؟؟ حال دیگر مرا به  حال خودم بگذار !" فکر نمیکردم که درست عکس قضیه اتفاق بیفتد . . تشنه م است .."

میس ربا گفت :"همین الان برایت چیزی میارم و تو ادامه بده ."

" آه ! کار خنده دار دیگر هم ازم سر زد . " و حکایت کرد که در تاریکی دراز کشیده بود و گوان کنارش خرناس می کشید ، به صدای پوست ذرت گوش می داد و می شنید که تاریکی پر از جنبش است ،حس می کرد که به پاپای نزدیک می شود . می توانست صدای خون را در رگ های  خود بشنود ، ماهیچه های کوچک گوشه ی چشمانش آهسته آهسته باز و باز تر می شد و می توانست حس کند که پره های بینی اش متناوبن داغ و سرد می شوند . بعد پاپای بالای سرش ایستاده بود و تمپل می گفت :"زود باش !بیا جلو ! اگر نیایی مرد نیستی . نامرد !نامرد!"

آخر می خواستم بگیرم بخوابم ولی پاپای همینطوری بالای سرم ایستاده بود . فکر کردم اگر تصمیم بگیرد و قالش را بکند ، آنوقت می توانم بخوابم . برای همین گفتم  نامردی اگر نیایی ! و حس کردم که دهنم آماده ی جیغ زدن می شود و حباب کوچک و داغی درونم جیغ می زند . بعد دستش به من خورد ، آن دست کثیف کوچک و یخ زده زیر بارانی تنم را دستمالی می کرد . مثل یخ متحرک بود و پوستم مثل ماهی پرنده های کوچولویی که جلوی قایق ها از آب بیرون می پرند ، شروع کرد به پریدن . طوری بود که انگار قبل از اینکه دستش شروع به حرکت کند ، پوستم می دانست کجا می رود ، همین طور یکریز جلوی دستش می پرید ،انگار می خواست وقتی دستش  جایی رسید ، انجا نباشد .

بعد جایی رسید که دل و روده م قرار داشت .. و از شام روز قبل چیزی پایین نداده بودم و دل و روده م شروع کرد به غلغل و همین طور یکریز ادامه می داد و پوست ذرت ها هم آنقدر به سر و صدا افتادند که انگار داشتند می خندیدند . فکر می کردم به من میخندند ، چون دستش داشت می رفت لای زیر پوشم و من هنوز پسر نشده بودم ....

خنده دار بود ، چون نفسم ابدا در نمی آمد . مدت زیادی بود که نفس نکشیده بودم . فکر کردم مرده م و بعد کار مسخره ای از من سر زد . خودم را دیدم که توی تابوت دراز کشیده م .. خوشگل شده بودم . سرتا پا سفید تنم بود . مثل عروس ها توری داشتم و داشتم گریه می کردم چون مرده بودم ویا خوشگل شده بودم یا یک چیزی در همین ردیف.نه. چون توی تابوت من پوست ذرت ریخته بودند ولی تمام مدت حس می کردم که دماغم داغ و سرد می شود و می توانستم تمام آدمهایی را که دور و بر تابوت نشسته بودند ببینم . همه شان می گفتند گه چقدر خوشگل شده.چقدر خوشگل شده ..

ولی من داشتم می گفتم :"نامرد ! نامرد ! بیا جلو نامرد !" دیوانه شدم چون خیلی لفتش می داد . یکریز باش حرف می زدم . می گفتم :"فکر میکنی خیال دارم تمام شب را اینجا دراز بکشم و منتظرت باشم ؟همین الان می فهمی خیال دارم چه کار کنم."دراز کشیده بودم و پوست ذرت ها به من می خندیدند و من جلوی دستش می پریدم و فکر می کردم به ش چه بگویم .می خواستم مثل معلم های مدرسه باش حرف بزنم ...بعد به خودم گفتم فایده ای ندارد .باید مرد بشوم . آنوقت پیرمردی شدم با ریش بلند سفید ..داشتم می گفتم: خوب دیدی؟؟ حالا دیدی؟حالا مرد شده م .آنوقت راجع به مرد بودن فکر کردم و همین که فکر کردم ،شد . غلغلی بلند شد . مثل باز شدن لوله ی لاستیکی کوچکی که به بیرون باز بشود . سردم شد ..مثل درون دوهن آدم وقتی باز باشد .. حسش می کردم و صاف و بی حرکت دراز کشیدم که جلوی خنده م را بگیرم ، خنده ام از این بود که چقدر تعجب خواهد کرد . تکان پوستم را لای زیر پوشم و جلوی دستش حس می کردم و دراز کشیده بودم و زور می زدم که وقتی حیتی یکی دو دقیقه ی دیگر تعجبش را دیدم نخندم . بعد یکهو خوابم برد . دیگر حتی نمیتوانستم حس کنم که پوستم جلوی دستش می پرد ..ولی صدای پوست ذرت را می شنیدم ...

 

 

نام کتاب: حریم 

نویسنده: ویلیام فاکنر