X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

شازده احتجاب(هوشنگ گلشیری)

پنج‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1389

فخرالنساء می گفت:"اینها که کار نشد، خودت را داری فریب می دهی . باید کاری بکنی که کار باشد ،کاری که اقلا یک صفحه از تاریخ را سیاه کند . تفنگ را بردار و برو کنار نرده های باغ  و یکی را که از آن طرف رد میشود ،نشانه بگیر و بزن.بعد هم بایست و جان کندنش را نگاه کن. اما اگر از کسی بدت آمد ، اگر دیدی طرف دارد یک بیت شعر را غلط می خواند و یا بینی اش را می گیرد و یا حتی پایش را گذاشته  است روی سکوی خانه ی تو تا بند کفشش را ببندد ،ماذون نیستی سرش را نشانه بگیری .انتخاب طرف هرچه بی دلیل تر باشد بهتر است .کسی که برای کشتن یک آدم دنبال بهانه می گردد، هم قاتل است و هم دروغگو ،تازه دروغگویی که می خواهد سر خودش کلاه بگذارد . اگر خواستی بکشی دلیل نمی خواهد .باید سر طرف ، سینه ی طرف را هدف بگیری و ماشه را بچکانی ،همین.ببین،از اجداد والاتبار یاد بگیر . وقتی شکار پیدا نمی کردند آدم می زدند. بچه ها را حتی... می ایستادند و نگاه می کردند ،به دست و پاهایش که جمع می شد و تکان می خورد و به آن چشم هایی که خیره به آدم نگاه می کرد."

"....جلاد به ما نگاه می کند .سر مبارک را تکان می دهیم دو انگشت جلاد در بینی محکوم است. کدام محکوم؟هر کس می خواهد باشد: یکی که سرش ارزش داشته باشد . پشت چین های پیشانی اش چیزی باشد که بدان وقوف نداریم .اما می دانیم که مضر است،که...."

".... وقتی آدم به تاریکی نگاه می کند ،به آنجا ،می داند که چه چیزها می تواند باشد ،اما نمی داند چه ها می گذرد. برای همین است که در تاریکی خیلی خبرهاست. شبهایی که دیر وقت می آمدم می دانستم کنار پنجره نشسته است، توی تاریکی...به تاریکی نگاه می کرده و ... و شاید اصلن در تمام آن مدت فخرالنساء چشم هایش را بسته بوده و یا خواب بوده و... و توی خواب...؟.."

 

 

 

 

 

کتاب: شازده احتجاب 

نویسنده : هوشنگ گلشیری