X
تبلیغات
نماشا
رایتل

لبه ی تیغ(سامرست موآم)

دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389

"لبه ی تیغ سرگذشت جوانی ست که در جنگ جهانی اول یکی از دوستاش به خاطر او کشته می شود و این حادثه او را تکان می دهد و به جستجوی مسائل ابدی بر می انگیزد : خدا چیست ؟ چرا درد وجود دارد ؟ غرض از زندگی و مرگ چیست؟"(از پشت جلد کتاب)

برای من کتاب فوق العاده ای بود . داستان واقعی زندگی اشخاصی که نویسنده طی چندین سال متوالی با اونها رفت و آمد داشته و این وسط، کتاب روی زندگی پسری زوم میشه که بعد از برگشت از جنگ ، قادر به برگشت به زندگی عادی پیش از جنگش نیست

لاری برای پیدا کردن خودش و جواب سوال ها درونیش شروع به سفرهای زیادی میکنه تا در نهایت کسی رو پیدا کنه تا حقیقتن اون رو کمکی باشه ..

.بیش از اون که دیگه از کتاب چیزی بگم ،  یه تیکه هاییش رو که دوست داشتمو اینجا میذارم،همه ی اینها صحبت هایی هست که شخصیت اصلی کتاب "لری" طی گفتگوهایی که با نویسنده داشته گفته:

" ودانتیست هاعقیده دارند که "خود" انسان که ما آن را "روح" میخوانیم و آنهاآن را به نام "اتمان" می شناسند ، از جسم و حواس آن ، از فکر و نیروی ذکاوت آن مجزاست ،جزیی از "مطلق" نیست ، چون مطلق لایتناهی ست و بنابرین جز ندارد ،بلکه خود مطلق است . این روح به وجود نیامده ، از اول الاول بوده و چون عاقبت هفت نقاب نادانی از چهره برانداخت به نامحدودی که از آن آمده باز میگردد. در نظر آنها رود به صورت قطره ی آبی ست که از دریابرخواسته و به صورت بارانی در کولابی افتاده و بعد از آن به جویی راه میابد و از آنجا به نهری ملحق می شود و به رودخانه ای می پیوندد.

_اما آخر آن قطره ی بی مقدار آب وقتی باز با دریا یکی شد ، فردیت خودش را از دست می دهد!

_ آدم می خواهد شکر را بچشد نمی خواهد خودش شکر بشود . مگر فردیت غیر از بیان نفس پرستی نیست ؟ روح تا وقتی آخرین اجرام خود پرستی رااز خود دور نکند با مطلق یکی نخواهد شد."

" آدم نمیتواند بگوید مطلق چه ها هست . فقط می تواند بگوید چه ها نیست . مفهوم آن به بیان نمی آید . هندی هاآن را برهمن می نامند .هیچ جانیست و همه جا هست ، همه چیز به آن دلالت می کند و متکی ست .شخص نیست ، شی نیست ، علت نیست ، کیفیت ندارد . از بقا و دگرگونی ، جز و کل، محدود و لایتناهی همه فراتر است . اگر ابدی ست برای آن است که کمال آن به زمان بستگی نمی پذیرد. حقیقت و آزادی ست."

"درسی که شری گانشا به شاگردان خود میداد خیلی ساده بود . به آنهامی آموخت که ماهمه بزرگتر از آن هستیم که خود می دانیم . می گفت راه رهایی دانش است . می گفت شرط رستگاری ترک دنیاست . دست کشیدن از "خود" است . می گفت کاری که انسان بدون در نظر داشتن نفع خود انجام بدهد ، فکر را صفا می دهد . می گفت وظیفه ، فرصتی ست که به آدم بدهند تا بتواند "خود"  رافراموش کند و با"نفس کل" یکی بشود .  "

 

" من آدم بد زیاد دیده ام. در پاریس که بودم عده ای بدکاره دیده بودم و به شیکاگو که برگشتم باعده ی دیگری هم روبه رو شدم . اما بیشتر اینهابدیشان موروثی بود ، خودشان کاری از دستشان برنمی  آمد . یا بدی خود را از محیط کثیف دور و بر گرفته بودند و چون انتخاب محیط با خودشان نبود ،نمی شد آنها را مقصر دانست ،چون به نظر من تقصیر بدی آنها بیشتر به گردن اجتماع بود . می دیدم من اگر خدابودم  ، هرگز راضی نمی شدم حتی بدترین آنها را به مجازات ابدی محکوم کنم .انشایم کشیش روشن فکری بود و جهنم رامحرومیت از حضور خدامی دانست . اما اگر محرومیت از حضور خدا مجازاتیانقدر سخت است که آن را جهنم گویند ، آیاقابل قبول است که خدایی که ما به خوبی و مهربانی قبولش داریم ، چنین مجازات سختی را بر کسی هموار کند ..؟"

کتاب: لبه ی تیغ

نویسنده: سامرست موآم