X
تبلیغات
نماشا
رایتل

اطاق آبی(سهراب سپهری)

شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1389

خواندن ِ ؛طراحی به شیوه ی ذن؛ از فردریک فرانک و مدتی بعد ؛اطاق آبی؛ از سهراب سپهری هر دو پر از لطف بودند برایم. فرانک که هرگز نخواسته بود توی کتابش طراحی را بیاموزد تنها گفته بود که طراحی ؛آموختن؛ نمی خواهد...برای طراحی چیزی لازم است که در درون ِ همه ی ماست.. همان جوهر وجودیمان..کافی ست یکی شویم .. 

و اطاق آبی ..دست نوشته های سهراب سپهری ..این بار به نثر...نثری زیبا گیرا و دل نشین... این کتاب فوق العاده بود برایم..  

 کتاب حاوی ِ سه بخش ِ مجزاست. ؛اطاق آبی؛ که شرحی ست بر اطاقی آبی و خالی در ضلع جنوبی ِ خانه ی پدری ِ سهراب و پر از زیبایی . این متن پر از توضیحاتی ست از تاریخ اسطوره ها ٬‌روانشناسی رنگ ها و فرمها و معماری ایرانی و سبک و سیاق آن. 

بخش دوم ؛معلم ِ نقاشی ِ ما؛ نام دارد که قسمتی از آن را چند سال پیش در یکی از کتابهای فارسی مان خوانده ایم . این بخش شرحی ست بر نحوه ی آموزش ِ آن زمان که انگار آن وقت ها هم مدرسه لفظی توخالی و سردرگم کننده بوده است. 

و در نهایت بخش سوم که ؛گفتگو با استاد؛ عنوانش است و انگار نویسنده مجالی برای تکمیل آن نداشته و این بخش نیمه تمام به نظر می رسد . گفتگویی ست بین سپهری و یکی از اساتیدش بر سر قرینه نگاری در هنر شرق و غرب که کمی مشکل فهم بود برای من یکی دست کم! 

 

 

 

 

؛... روی بام همیشه پا برهنه بودم.پا برهنگی نعمتی بود که از دست رفت . کفش٬ ته مانده ی تلاش آدم است در راه انکار هبوط . تمثیلی از غم دورماندگی از بهشت . در کفش چیزی شیطانی ست . همهمه ای ست میان مکالمه ی سالم زمین و پا . من اغلب پا برهنه بودم.و روی بام ٬ همیشه زیر پا ٬زبری ِ کاهگل٬‌جواهر بود. ترنم ٬ زبر بود . تن بام زیر پا می تپید... ؛

  

 

؛...کاغذ ما سفید معمولی بود. و قلم هر چه بود واسطی نبود . سرمشق‌٬‌همیشه شعر بود . و سعدی همیشه سرمشق بود . سرمشق ِ خط فقط . وگرنه ؛به جان زنده دلان؛ که دل ها آزردیم . و نظر تنها ؛بدین مشتی خاک ؛ کردیم .؛گل ِ بی خار جهان ؛ نشدیم .؛زمام عقل به دست هوای نفس ؛ دادیم. ؛نابرده رنج گنج ؛ خواستیم.  باور داشتیم سعدی شعرش را برای مشق خط گفته . وگرنه ؛بار درخت علم؛ این نبود ... ؛  

 

 

؛...بهداشت هم در برنامه بود . کتاب سال اول دبیرستان را در خانه دارم. در فصل هفتم آن شرحی می رفت از مسکرات .ابتدا به ما‌٬ که در آن سن و سال با مِی بیگانه بودیم ٬ می آموخت که چگونه آبجو می کنند ٬ و شراب و عرق و کنیاک . پس درس پرهیز از مِی میداد ..؛ 

 

 

 

 

 

کتاب : اطاق آبی (نثر) 

نویسنده: سهراب سپهری 

ویراستار : پیروز سیار 

انتشارات سروش