X
تبلیغات
نماشا
رایتل

در قند هندوانه(ریچارد براتیگان)

یکشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1388

در قند هندوانه" از براتیگان رو خیلی پیش خریدم.اولش کششی نداشت برام.چند شب پیش اما ـ که شرایط روحی ِ خاصی داشتم ـ خوندنش رو شروع کردم...و چقدر چقدر با نثرش عشق کردم.چقدر احساس کردم راوی چه آسون گیره و از بابت هیچ موضوعی در حدِ شدید ناراحت نمیشه.و البته در قند هندوانه خیلی خاص بود.از تخیل براتیگان میومد و چیزی بود که به نظرم سریع میشه باهاش همزاد پنداری کرد

 

یه تیکه هایی از متن کتاب رو می نویسم براتون

 

مارگریت را دیدم که از یک درخت سیب در کنار کلبه اش بالا میرفت.گریه میکرد و یک روسری دور گردنش گره زده بود.طرف دیگر روسری را که رها بود گرفت و به یکی از شاخه ها که پر از سیب های کال بود٬بست.شاخه را رها کرد و بعد در هوا معلق شد

 

دیگر به مجسمه ی آیینه ها نگاه نکردم.به قدر کافی برای آن روز دیده بودم.روی نیمکت کنار رودخانه نشستم و به برکه ی عمیقی که در آنجا بود خیره شدم.مارگریت مرده بود